این ماجرا حدود 4 سال پیش اتفاق افتاد که من دانشجوی رشته کامپیوتر در یکی از دانشگاه های معتبر مالزی بودم. آن زمان من در خوابگاه دانشجویی اقامت داشتم و داستان های زیادی راجع به ارواح در آنجا شنیده بودم. اگرچه خود شاهد اتفاق بخصوصی در این زمینه نبودم، ولی ماجرایی برای هم اتاقی ام یعنی "آبو" رخ داد که می خواهم برایتان تعریف کنم.

"آبو" به هیچ وجه باور نمی کرد که روح وجود دارد وگاهی اوقات که من و دوستانم راجع به ارواح صحبت می کردیم، او به ما می خندید. شبی از شب ها که من و دوستانم دور هم جمع شده بودیم و در مورد روح یک زن و شوهر جون و عاشق پیشه و صدای فلوت مرد صحبت می کردیم، او هم شنونده حرف های ما بود. ماجرا از این قرار بود که:

یک زن و شوهر جوان که تازه ازدواج کرده بودند، با هم عهد می بندند که با هم زندگی کرده وبا هم نیز بمیرند. روزی به دلیل یا دلایل نامعلومی زن خودش را دارمی زند. مرد که از شدت ناراحتی به مرز جنون رسیده بود، هر شب به یاد عشقش با لحنی غم انگیز فلوت می زد. چند شب بعد، روح زنش نزد او می آید و از او درخواست می کند که به عهدش عمل کند. مرد که سر دو راهی گیر کرده بود،نمی دانست چه باید بکند . از طرفی عاشق زنش بود و می خواست به نزد او بشتابد و از طرف دیگر زندگی هم برایش شیرین بود و نمی توانست از آن دل بکند. سرانجام روح زن آنقدر به سراغش می آید تا این که مرد بناچار دست به خودکشی می زند. او درست در آن محلی که زن خودش را دار زده بود، می رود و خودش را حلق آویز می کند. از آن به بعد، بیشتر شب ها صدای فلوت به گوش ما می رسید.

آبو بعد از شنیدن ماجرا، خندید و به مسخره گفت: اگر واقعا در این خوابگاه روح وجوددارد،پس چرا همه آن را دیده اند به جز من؟ پس حتما روح ها از من می ترسند!

ما به او نهیب زدیم که از این حرف ها نزند، چون امکان داشت ارواح ناراحت شوند. با این حال آبو مرتب حرف های خودش را تکرار می کرد و اصلا برای صحبت های ما اهمیتی قایل نبود.

آن شب حدود ساعت 11 همگی آماده شدیم تا بخوابیم. مطابق معمول دعای شبانه ام را خواندم و روی تخت دراز کشیدم. حدود ساعت 2 صبح بود که از فریادهای گوشخراش و بلند آبو وحشت زده از خواب پریدیم و همه دانشجویان سراسیمه و هراسان به اتاق ما آمدند.من دستپاچه و وحشت زده از جایم بلند شدم و تمام چراغ های اتاق را روشن کردم.

"آبو" شوکه شده بود و رنگ پریده به نظر می رسید، درحالی که سراپای بدنش می لرزید. سعی کردیم او را آرام کنیم و بعد چگونگی ماجرا را از او بپرسیم. اصلا قادر به حرف دن نبود، بنابراین بچه ها به اتاق هایشان بازگشتند و آبو به اصرار از من خواست چراغ های اتاق را روشن بگذاریم.

صبح که حال آبو کمی بهتر شد، ماجرا را با تمام جزییات برایمان تعریف کرد. از قرار معلوم او در خواب عمیقی بوده که ناگهان صدای زنی را می شنود که نام او را صدا می زند. وحشت زده از خواب می رد و متوجه می شود که صدا از بیرون است. بنابراین از پنجره به بیرون نگاه می اندازد و در کمال تعجب یک زن خیلی زیبا را می بیند که در میان زمین و هوا معلق بود. زن در حالی که رفته رفته به او نزدیک تر می شد، همچنان او را به نام صدا می زند.

آبوکه خیلی وحشت کرده بوده، حیرت زده به زن خیره می شود و باز هم باور نمی کند که آن صحنه حقیقی است. تا این که زن کاملا به او نزدیک می شود و بعد سکوت می کند. حالا حتی به وضوح نفس های زن را روی صورتش احساس می کند. همان لحظه حالت چهره زن عوض می شود. چشمانش مانند دو گلوله آتش می درخشد و نگاهی مملو از خشم و نفرت به آ بو می اندازد.

بعد، می پرسد: حالا باور می کنی؟

آبو که از ترس قدرت هیچ کاری را نداشته، حیرت زده و متحیر به زن خیره می ماند، تا این که روح ناپدید می شود. بعد از چند لحظه آبو به خود می آید و فریادهای گوشخراشی سر می دهد.