نام داستان : آلبوس سورس پاتر و جهان های سیزده گانه

گرد آورنده : سپهر

وبلاگ : www.ss1013.blogfa.com

فصل 2

آلبوس داشت دیوانه می شد. درست در همان زمان که رز به او گفت که جان برایش آشناست، به بیرون خیره شد و بعد از مدتی از کوپه بیرون آمد. مثل این که در بیرون کوپه آرامش بیش تری برای فکر کردن داشت. در طول سفر جان چیز های زیادی از هاگوارتز برای آن دو تعریف کرد که به طور عجیبی برای آن دو تازه بود. آلبوس متوجه شد که جان هم از اسلیترین بدش می آید. جان مهربان به نظر می آمد. بعد از حدود چند ساعت سفر جذاب و دیدنی و خوردن شکلات های قورباغه ای، قطار به مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز رسید. مردی که حدود سه برابر قد آلبوس را داشت و ریش هایش سینه اش را می پوشاند، با فانوس کنار سکو ایستاده بود. آلبوس با این که هرگز او ار ندیده بود مطمءن بود او هاگرید است. 

- همه ی سال اولی ها از این طرف. شانس آوردین آب آرومه وگرنه مجبور می شدید با لباس های خیس توی جشن شرکت کنین.
آلبوس و رز به او خیره شده بودند که نگاه هاگرید به آن ها افتاد.
-آه آلبوس با این که تورو ندیدم مطمءن ام که تو آلبوسی. با اونچش هایی که داری دیگه معلومه.

هاگوارتز خیلی با شکوه بود. روشنایی زیادی داشت. هاگوارتز تغییرات زیادی کرده بود. پروفسور مک گونگال مدیر هاگوارتز شده بود و نویل لانگ باتم هم رییس گروه گریفندور که البته جوان ترین مدیر بود و خیلی مورد انتقاد قرار می گرفت. هاگرید دانش آموزان را به سالن بزرگی هدیت کرد و به نویل تحویل داد
- موفق باشی پروفسور جوان
-ممنون روبیوس ، امید وارم مثل سال قبل مجبور نشیم چند تا از بچه ها رو که به لندن بر می گردن رو خودمون بیاریم
هاگرید اخم هایش توی هم رفت
- شوخی بی مزه ای بود... اون یک اتفاق بود و.....
نویل با صدای بلندکه همه بتوانند بشنوند گفت
- خب، مثل هر سال باید گروه بندی بشین که مراسم مهمیه


نام داستان : آلبوس سورس پاتر و جهان های سیزده گانه

گرد آورنده : سپهر

وبلاگ : www.ss1013.blogfa.com

فصل 3

- بعد از اون هم در میهمانی آغاز سال تحصیلی شرکت می کنین.
سپس از زیر ردایش کاغذ پوستی طولانی ای را در آورد که اسم های زیادی رویش نوشته شده بود.
- اسم هرکسی رو که خوندم روی این چهارپایه می شینه و کلاه گروه بندی می گه که اون باید به چه گروهی بره.
- استیو گرین
- گریفیندور
-سام تامسون
- ریون کلا
- تام واتسون
- اسلیترین
- جین کلارک
- هافل پاف
- بیل استون
- اسلیترین
..................
هر لحظه تعداد افرادی که گروه بندی نشده بودند، کم تر می شد و اضطراب بیش تری آلبوس را فرا می گرفت.رز لب هایش را گاز می گرفت و جان پاهایش را به زمین می کوبید.
- رز ویزلی
- درست می شنوم؟! یه ویزلی دیگه! من دونم از دشت شما ها چی کار کنم؟؟؟ خب بگذریم گریفندور!!!
رز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.
نویل کلاه را برداشت. حالا فقط آلبوس و جان مانده بودند. 
- آلبوس سوروس پاتر
جان به پشت آلبوس زد و گفت
- نگران نباش چه طور ممکنه تو توی اسلیترین بیفتی.
- ممنون
- خب پس تو پسر پاتری. هری پاتر خب به اونم گفتم اسلیترین برای تو هم خیلی عالیه...
- اسلیترین نه نه نه گریفندور خواهش می کنم!!!
آلبوس یاد حرف های پدرش افتاده بود.
- مطمءنی... خب معلومه گریفندور!!!!!!!!!!!!!!!!
آلبوس با خوشحالی به طرف میز گریفندور دوید. 
- جان اسمیت بلک
خود نویل هم با شک و تردید این اسم را اعلام کرد و با خود گفت
- این همه بلک تو دنیا خب چه ربطی به سیریوس داره...
پروفسور مک گونگال با نگرانی بلند شد و داد زد 
- بلک تو دنبال من بیا. امیدوارم این فقط یک شوخی باشه...
جان پس از پیاده روی در راهرو های هاگوارتز به مکانی رسید که حدس می زد دفتر مدیر باشد.
- اگه اشتباه نکنم سیریوس پسری نداشت...اصلا فرزندی نداشت. تو با اون...نسبتی...داری؟
- بله پروفسور اون پدرم بود
سپس کاغذ پوستی بلندی را از زیر ردایش بیرون آورد و گفت:
- فکر کنم این وصیت نامه همه چیز رو روشن کنه


نام داستان : آلبوس سورس پاتر و جهان های سیزده گانه

گرد آورنده : سپهر

وبلاگ : www.ss1013.blogfa.com

فصل 4

نویل وارد اتاق مدیر شد

- برو بیرون لانگ باتم
جوری با او صحبت کرد که انگار هنوز در دوران تحصیل است
- ولی فکر کردم که ممکنه....
- برو بیرون
پروفسور مک گونگال تا چند لحظه بی حرکت مانده بود سپس گفت
- زود باش آقای به ظاهر بلک اون به ظاهر وصیتنامه رو بده به من!!!
- پدرم بهم گفت که نوشته و علامتی هست که اونو بهتون ثابت می کنه
پروفسور شروع به خواندن کرد

به مدیر هاگوارتز، پسرم و هری پاتر
این وصیت در جای محفوظی قرار گرفته است که فقط پسرم می تواند آن ار پیدا کند.
 چون این روزها در محفل مشکلاتی وجود دارد و من در حال حاظر نمی توانم از این قضیه چیزی بگویم و مشکل دیگر این است که ممکن است بمیرم و این قضیه بین من و پسرم می ماند تا وقتی که من کشته شوم یا به هرصورتی بمیرم. قضیه پیچیده ای نیست ولی شاید کمی احمقانه به نظر برسد. پسر من باید الان سال هفتم را هم تمام کرده باشد ولی با افسونی که من و مادرش روی او گذاشته ایم رشد او در ده سال اول زندگی اش کند تر می باشد تا بتواند در سال هایی به مدرسه برود که حد اقل یکی از فرزندان محفل در مدرسه حضور داشته باشد.از سیریوس بلک ( پانمدی) دوست با وفای شاخدار و مهتابی و دم باریک که خیانت کرد و با او دشمن شد
کاغذ پوستی از دست پروفسور مک گونگال افتاد
- تا این مدت کجا زندگی کردی بلک
- پیش ابرقورت دامبلدور هیچ وقت نگفت آن جا کجاست؟!
- دامبلدور؟ تا این مدت کجا بودی چرا وصیت نامه رو نیاوردی؟
- جای وصیت نامه تغییر کرده بود ولی ابرفورت می دونست کجاست
- می گم چرا تا الان نیومدی؟هان؟!!!
- ابرفورت مرا منع کرده بود 
- این جا نوشته هری پاتر...
- خب شاید می خواست هری پاتر وقتی بزرگ شد این وصیت را بخواند....!
- بزرگ تر از هفده سال
- من نمی دونم شاید بزرگ تر از اون... ولی پروفسور من دستور پدرم رو اجرا کردم... شما جواب بدین چرا قبل از این که راز پتی گرو برملا بشه فکر می کردید خیانت کاره واسه ی چی به پرد من تهمت می زدید که وفادار ترین یار ولدمورته واسه چی یکهاز اعضای محفل رو دوازده سال تویآزکابان انداختین؟؟؟
صورت مک گونگال بر افروخته شد. وصیت نامه را در کشویی قرار داد و گفت
- کافیه برو و به جشنت برس
جان به همان سالن بزرگ رسید و روی چهار پایه نشست.
- گریفندور...جان با خوشحالی به میز گریفندور رفت 
- چی شد رفیق چرا این قدر طول کشید؟

- هیچی آلبوس بعدا برات توضیح می دم

 

www.ss1013.blogfa.com ارائه ای از

 

اکادمی رمان خوانان وحشت هیچ شعبه دیگری ندارد



نام داستان : آلبوس سورس پاتر و جهان های سیزده گانه

گرد آورنده : سپهر

وبلاگ : www.ss1013.blogfa.com

فصل 5

 

بعد از این که همه ی دانش آموزان غذای خوشمزه ای که برایشان درست کرده بودند را خوردند، مک گونگال از جا بلند شد و گفت

- توجه کنید لطفا لازمه که چند نکته ی مهم رو براتون توضیح بدم که برای کسانی که سال اولی نیستند تازگی نداره. خب هیچ کس حق وارد شدن به قسمت ممنوع کتابخونه رو نداره بدون اجازه ی معلم البته. بعضی از محصولات ویزلی که سرایدار محترممون آقای فیلچ آن ها را به شما خواهند گفت ممنوعه و رفتن به جنگل ممنوع که از روی اسمش هم معلومه ممنوعه و نکته ی دیگه این که امسال دفاع در برابر جادوی سیاه شما، آقای ابرفورت دامبلدوره.همه ساکت شدند. دامبلدور خیلی شبیه برادرش بود ولی رفتارش زیاد به او شباهت نداشت.
- سلام من بنابر خواسته ی پروفسور مک گونگال امسال معلم دفاع در برابر جادوی سیاه شما هستم. تکرار می کنم دفاع در برابر جادوی سیاه نه استفاده از جادوی سیاه. همچنین من به شما عمل رو یاد می دم نه این که همین جوری چیز های به درد نخوری رو بخونین و هیچ کاری نکنین.
- خیلی ممنون پروفسور خب ارشد ها بهتون نشون می دن که باید کجا برین.پسری که قد بلند و مو های طلایی داشت داد زد
- گریفندوری ها از این طرف دنبال من بیاین مواظب باشین پله ها مسیرشون رو تغییر می دن.صورت آلبوس از ترس سفید شد. جیمز به او گفته بود که پله ها سعی می کنن افراد رو بندازن و اونا رو بکشن و چند نفر هم مردن. ولی مادرش گفته بود که او الکی می گوید.پسر قدبلند که اسمش مایک مارکر بود به تابلوی زن چاقی که مدام آواز می خواند گفت
- همه چیز آشفته است
تابلو کنار رفت و راهرویی دیده شد که به سالنی ختم می شد
- خب این جا محل اقامت شماست. وسایلتون به این جا آورده شده هیچ وقت کلمه ی عبور یادتون نره. پروفسور نویل لانگ باتم سرپرست گریفندوره و همونطوری که شاید بدونید جوونترین استاد شماست.سعی کنید برای گروه امتیاز جمع کنین تا گروه جام گروه ها رو ببرید. چند ساله که گریفندور موفق شده پس گریفندور رو نا امید نکنین.

آلبوس که هیجان زده بود نیمی از حرف های مایک را متوجه نشده بود. در همین حال رز ناپدید شد و آلبوس که خیلی خسته به نظر می رسید به تخت خواب رفت و خواب بر او چیره شد

 

 

www.ss1013.blogfa.com ارائه ای از

 

اکادمی رمان خوانان وحشت هیچ شعبه دیگری ندارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نام داستان : آلبوس سورس پاتر و جهان های سیزده گانه

گرد آورنده : سپهر

وبلاگ : www.ss1013.blogfa.com

                         فصل 6                        

آلبوس از خواب بیدار شد. دیگر کسی توی خوابگاه نبود. از تخت پایین پرید و بعد از این که لباسش را عوض کرد به سرسرا رفت و در کنار رزو روبه روی جان نشست.

- بچه ها الان چی داریم؟
- کلاس پیشگویی پروفسور کلوتر
رز بلافاصله این را گفت.
 نگاه آلبوس به جیمز افتاد که خیلی خوش حال به نظر نمی رسید. بعد از صبحانه رز کتابش رادر آورد و فصل اول را دوباره مرور کرد. جان گفت
- شما می دونید کلاس کجاست بهتره از الان بریم.هر سه بلند شدند و بعد از نیم ساعت بالا و پایین رفتن از پله ها و پیمودن نقشه های اشتباه بدعنق به کلاس رسیدند.
- خب خیلی دیر کردین. بنابراین اشکالی نداره که من 15 امتیاز از گریفندور کم کنم.آلبوس صدایش را بلند کرد:ولی ما راهو بلد نبودیم و بدعنق...
- آقای پاتر در کلاس من همه با اجازه صحبت می کنن نمی دونم که خانوادت به تو ادب یاد دادن یا نه کاملا مشهوده که پدرت غیر از خودنمایی و دای ات هم غیر از بامزه بازی کار دیگه ای بلد نیست. 10 امتیازاز گریفندور کم. ببخشید حواسم نبود که اصلا امتیازی نگرفید. ولی هروقت امتیازی گرفتید که غیر ممکن به نظر می رسه این امتیاز خوبه خود ازش کم می شه. خب تو سوروس پاتری درسته.
- آلبوس سوروس پاتر آقا
- این جا نوشته سوروس...
_ ولی شما حق ندارین
- بازداشت سوروس پاتر خیلی داری پررو بازی در می آری . وشما خانم رز ویزلی خانواده ی ویزلی. پدرت نسل خالص خونوادتون رو خراب کرد. خیلی شرم آوره من اگه جای تو بودم از چنین مادری خجالت زده می شدم.
- بسه خفه شو من از داشتن چنین مادری خیلی خوش حالم و بهش افتخار می کنم تو هم نمی تونی به خانوادم توهین کنی.آلبوس تا حالا خشم رز را ندیده بود. آلبوس تا خواست اعتراض کند جان جلوی او را گرفت و گفت
- دیوونه شدی؟
- 20 امتیاز از گریفندور کم شد. وقت کلاس هم به اتمام رسید فقط برای شما سه نفر. پس 30 امتیاز از گریفندور کم می شه. خب امروز آینده ی تباه خیلی از شما رو پیش بینی کردم و به آلبوس، رز و جان نگاه کرد 
- خب برید بیرون بازداشت یادت نره پاتر فردا 8 شب
- کلاس مزخرفی بود نه؟
جان این را پرسید.

- آره فک کنم فقط واسه من گریفندور توی امتیازا آخر بشه

 

www.ss1013.blogfa.com ارائه ای از

 

اکادمی رمان خوانان وحشت هیچ شعبه دیگری ندارد

 

 

 



نام داستان : آلبوس سورس پاتر و جهان های سیزده گانه

گرد آورنده : سپهر

وبلاگ : www.ss1013.blogfa.com

فصل 7


هنوز آلبوس در فکر کلاس پیشگویی بود که متوجه جیمز که سرراه نویل را گرفته بود نشد. وقتی بچهداشتند به کلاس گیاه شناسی میرفتند جیمز به آن ها پیوست و گفت
- نتونستم یعنی تونستما آخه مامان از من چه انتظاری داره. رفتم بهش گفتم نویل مامان بابام بهت سلام رسوندن وقتی چشاشو گرد کرد فهمیدم چه اشتباهی کردم بعد تا خواستم بگم پروفسور مثل همیشه دستپاچه شد و وقتیمی خواست از من امتیاز کم کنه به جاش از اسلیترین امتیاز کم کرد. بهدش هم نمی خواست دیگه به اسلیترین امتیاز بده خوشش نمی اومد حالا اگه اسلاگهورن بفهمه چی کارش می کنه.!!!
آلبوس که اشتیاقی نشان نمی داد گفت
- خوبه حداقل تو یک کار مثبتی کردی ما که روی همرفته تقریبا 100 امتیاز از دست دادیم
جیمز که اصلا نگران نبود کفت
- نگران نباش بابا مگه بابا و دایی نگفتن که سال اول همه اش امتیاز کم می کردن و امتیازای زن دایی رو هدر می دادن ولی آخر سال انقدر امتیاز گرفتن که قهرمان شدن.
جیمز هیچ وقت این طوری صحبت نمی کرد. او همیشه در حال نگران کردن آلبوس بود.
- آره ولی اونا کار بزرگی انجام دادن خیلی بزرگ. فکر میکنی ما می تونیم این کارو انجام بدیم؟ اگه دقت کنی عکس هر سه تاشون روی شکلات های قورباغه ای هست. همین جوری الکی که عکسشون رو اون جا ننداختن.
- مهم نیست هر کاری را باید بکنیم انجام بدیم تا ببینیم چی میشه من می رم سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه...
هیچ تغییری در آلبوس مشاهده نمی شد. نمی دانست چون زیاد به جیمز اطمینان ندارد یا چون به حرف های او توجه نکرده است.
کلاس گیاه شناسی برای آلبوس و جان خسته کننده بود و وقتی دست رز مثل فنر بالا می رفت و هی امتیاز می گرفت، خسته کننده تر هم می شد. دایی رون راست گفته بود که رز هوش زن دایی هرماینی را به ارث برده است. جان هم بیش تر اعصاب او را خرد می کرد و همش کلماتی بی معنی را زمزمه می کرد که کفر آلبوس را در می آورد. وقتی کلاس تمام شد آلبوس با عصبانیت گفت
- نمی شه همش یه سری کلمه رو همین جوری تکرار کنی؟
جان جا خورد ولی چیزی نگفت. رز که خوش حال به نظر می رسید کفت
- خیلی عالی بود. تونستم نصف امتیازا رو برگردونم فقط یک سوالو نصفهجواب دادم خیلی بد شد نمی دونم من اون قسمتو حفظ بودم.
اخم های آلبوس توی هم رفت. عصبانیتش افزایش پیدا کرده بود. امیدوار بود روز اول زود تر تمام شود. ولی زمان کند می گذشت. وقتی شب شد انگار یک هفته گذشته بود. آلبوس می خواست زود تر بخوابد و بعد از نیم ساعت موفق شد که به خواب برود.

 


نام داستان : آلبوس سورس پاتر و جهان های سیزده گانه

گرد آورنده : سپهر

وبلاگ : www.ss1013.blogfa.com

فصل 8


آلبوس چشمانش را باز کرد. باور نمی کرد که دیروز تمام شده باشد. روز خوبی به نظر می رسید و آلبوس احساس خوبی داشت. وقتی از تخت پایین آمد، جان هنوز خواب بود. بغل تخت جان نامه ای را دید. با این که هیچ شوقی برای خواندن آن نداشت ذوق زده شد. به نامه ها فکر نکرده بود. بغل تخت خود را دید. اثری از نامه ای نبود. زیر تخت را نگاه کرد. عصبانی شده بود. می خواست برود و از رز بپرسد که او هم نامه دارد یا نه ولی خیلی زود بود. هیچ کس بیدار نشده بود. یعنی پدر و مادر آلبوس او را فراموش کرده بودند. جینی گفته بود برای جیمز هفته ای سه بار نامه می فرستد. به خود گفت: تازه اول هفته است یک کم صبر کنم نامه هایم می رسد.
جان از خواب بیدار شد
- سلام آلبوس چه قدر زود بیدار شدی!!!من که خیلی خسته بودم. واقعا رز همه ی کتابارو حفظه؟؟خدا بخیر کنه!!!
آلبوس با لحن سردی گفت:
- سلام آره حفظه!!! ببین برات چی اومده!!!
- منظورت چیه چی اومده؟؟؟ نامه که نمی تونه باشه چون که ... بعدا برات توضیح می دم .
- دقیقا نامه است و اگه اون چیزی او که از روز اول می گفتی می خوای توضیح بدی الان می خوای بگی که توضیح بدی یعنی این که هیچ وقت نمی خوای توضیح بدی!
- ببخشید آلبوس سر صبحونه باشه؟؟ سر صبحونه توضیح می دم دیگه. گفتی دقیقا چی؟
- نامه دقیقا یک نامه سمت راست تختت طرف پنجره وجود داره که نوشته به جان اسمیت بلک از طرف کسی که نتونستم اسمشو بخونم!!
- آهان فهمیدم این جاست... نوشته از طرف هری جیمز پاتر... فک کنم این واسه توی آلبوس یکی اسم تورو پاک کرده و اسم منو روش نوشته... آره فک کنم همین جوری باشه... بیا بخونش. آلبوس کاغذی را از توی پاکت در آورد و شروع به خواندن کرد:

جان عزیز سلام
امیدوارم روز های خوبی را در هاگوارتز داشته باشی. پروفسور مک گونگال همه چیز را بهم گفتند. در مورد همان وصیت نامه و پدر عزیزت سیریوس. 
آلبوس وسط خواندن گفت:
نه واسه تویه... خب خوبه دیگه حد اقل یک چیزی از اون ماجرای کوفتی اون شب فهمیدم. وصیت نامه...
جان نامه را گرفت و بقیه اش را به آرامی خواند:
ما خوشحال می شویم که با ما در ارتباط باشی و برای ما نامه بفرستی
خداحافظ
هری جیمز پاتر
- بیا جان بیا بریم صبحونه بخوریم داره از تو گوشم دود بیرون می آد.
وقتی سر میز رسیدند تا جان خواست توضیح بدهد رز داد زد:
آلبوس آلبوس ببین چه قدر نامه داری!!! یکی از پدر ومادرت. دو تا از بابی من و دو تا از مامانم. آلوبس به کلی توضیح جان را فراموش کرد. اول نامه ی دایی رون را برداشت که طبق معمول شوخی های جالب و برخی نگران کننده ای را در بر داشت و دو نامه ی دیگر از زن دایی هرماینی طبق معمول حاوی این جملات بود:
سلام آلبوس
امیدوارم موفق باشی ونمرات خوبی بیاوری. راستی رون همش شوخی می کنه زیاد حرفاشو جدی نگیر. 

آلبوس از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. و وقتی نامه ی پدر ومادرش را خواند خوشحالی اش افزایش پیدا کرد. تا چند لحظه به نامه ها فکر کرد و بعد از آن هم به داستان زندگی جان گوش داد. عصبانیتش از جان به شادی از وجود او تبدیل شده بود و همه چیز خوب پیش می رفت. یک حسی به او میگ فت که امروز خواهد درخشید. البته چنان آسان نبود. باید با دفاع در برابر جادوی سیاه شروع می کرد.

 



نام داستان : آلبوس سورس پاتر و جهان های سیزده گانه

گرد آورنده : سپهر

وبلاگ : www.ss1013.blogfa.com

فصل  9

جیمز گفته بود که دامبلدور کمی سخت گیر است ولی چیز های جالبی یاد می دهد. آلبوس آن قدر در افکارش غرق شده بود که متوجه نشد رسیده اند
- هی آلبوس رسیدیم کلاس این جاست. وقت واسه پیاده روی زیاده.
- باشه رز یکم گیجم.
جان گفت:
- خب، این که معلومه!
وقتی وارد کلاس شدند، هنوز نصف صندلی ها خالی بود. بعد از چند دقیقه دامبلدور شروع به حرف زدن کرد
- خب درس امروز رو شروع می کنیم. به نظر من سال اولی ها رو خیلی دست کم گرفتن. در طول تاریخ هاگوارتز شاهد آموزش چیز های بسیار ابتدایی که حتی در کتاب های قصه هم دیده می شود، بوده است. ولی روش کار من، فرق داره و شما باید تنبل بازی رو بزارین کنار. امروز با درس لولو خورخوره ها شروع می کنیم.
رز حرف دامبلدور را قطع کرد:
- ولی هنوز نصف کلاس نیومدن. ضمنا اگه اشتباه نکنم این در س برای سال سومه، نه اول پروفسور.
جان در گوش آلبوس زمزمه کرد:
- فکرکنم کتاب های سال سوم هم حفظه! 
آلبوس به نشانه ی تایید سری تکان داد.
- اولا دفعه ی بعدی وقتی خواستید حرف منو قطع کنید، باید اجازه بگیرید خانم ویزلی. ثانیا گفتم که سال اولی ها رو خیلی دست کم گرفتن. به نظر من لولو خورخوره ها هم خیلی مقدماتی اند ولی پروفسور مک گونگال گفتند که به همین درس برای جلسات اول اکتفا کنم. خب، کسی می تونه بگه که لولو خورخوره ها چه شکلی اند؟
دست رز بالا رفت. 
- بله خانم ویزلی؟
- هیچ کس نمی دونه پروفسور. لولوخورخوره ها خودشون رو به شکل چیزی در می آرن که طرف مقابل از اون می ترسه.
- آفرین پنج امتیاز برای گریفندور. خب، برای دفع لولو خورخوره ها تنها کاری رو که باید انجام بدین اینه. اون رو به شکل خنده داری فرض کنین وبعد بگید ریدیکلوس. خیلی سادست. امتحان می کنیم.
بچه ها یک صف تشکیل دادند. رز جلوتر از همه بود. به سادگی توانست لولو خورخوره را که به شکل عنکبوت بزرگی در آمده بود را خنده دار کند. لولو خور خوره ی جان هم یک گرگ بزرگ بود که به شکل یک سگ خونگی در آمد.
- پاتر، بیا نوبت تویه.
لولو خورخوره به شکل یک باسیلیک که جیمز ازش حرف می زد، در آمد. البته پدرش گفته بودکه آن را در دوازده سالگی نابودکرده اما این ترس در آلبوس وجود داشت.
- ریدیکلوس
باسیلیسک مثل یک مارمولک کور شد که دست و پا می زد. بعد از این که همه لولو خور خوره را دفع کردند، دامبلدور گفت که کلاس تمام شده و همه برن بیرون. جان گفت:
چه حالی داد، همه تونستن این کارو بکنن. واقعا جالب بود، معلم خوبی داریم. زیادم سخت گیر نبود.
- آره ولی تازه اولین جلسه بود. بعدا شایدسخت گیر تر شد.
رز گفت:
- اگه آدم درسشو بخونه دیگه نگران هیچ چیز نیست، چه معلم سخت گیر باشه چه نباشه. حالا زود باشین بریم سر کلاس نقاشی جادویی.
جان و آلبوس با هم گفتند:
- چی؟
- بله نقاشی جادویی اگه یکم حواستون بود، روز اول روی تابلوی اعلانات نوشته بود که کلاس نقاشی جادویی، برای ارتقای هنر جادوگران نوجوان ترتیب داده شده با تدریس پروفسور ساروندر. مامانم گفته که همچین کلاسی تا حالا نداشتن. پدرم نظرش اینه که کلاس به درد نخوره. به نظر من کلاس خوب و لذت بخشی می شه.
آلبوس با تعجب پرسید:
پدر و مادرت از کجا می دونستن؟
- روز اول که اونو خوندم به پدر ومادرم نامه نوشتم که همچین کلاسی داریم. برای مامانم عجیبه که برای این درس کتابی مشخص نشده.
جان با بی حوصلگی گفت:
- آره واقعا حیف شد که کتاب دیگه نیست که بتونی حفظ کنی!

فصل 10 به زودی ....