کتاب هیولا اثر آر.ال.استاین + کامل شد!

لطفا دوباره آپلود نکنید
ممنون
خانم ماآرف از پشت میزش آمد بیرون پاهای برهنه و خیسش روی موکت شلپ شلپ می کرد
چند بار دور من چرخید و با چشم های قهوه ای اش مرا با اشتها بر انداز کرد.
شکمش با صدای بلند، با صدایی شبیه خالی شدن وان حمام قارو قور کرد
و مرا از جا پراند.
ـ شما نباید این کارو بکنید... این کار انسانی نیست...
پایان
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 17:40 توسط مهســــ ــــا
|