البوس سورس پاتر و جهان های سیزده گانه فصل 4,5,6
گرد آورنده : سپهر
وبلاگ : www.ss1013.blogfa.com
فصل 2
آلبوس داشت دیوانه می شد. درست در همان زمان که رز به او گفت که جان برایش آشناست، به بیرون خیره شد و بعد از مدتی از کوپه بیرون آمد. مثل این که در بیرون کوپه آرامش بیش تری برای فکر کردن داشت. در طول سفر جان چیز های زیادی از هاگوارتز برای آن دو تعریف کرد که به طور عجیبی برای آن دو تازه بود. آلبوس متوجه شد که جان هم از اسلیترین بدش می آید. جان مهربان به نظر می آمد. بعد از حدود چند ساعت سفر جذاب و دیدنی و خوردن شکلات های قورباغه ای، قطار به مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز رسید. مردی که حدود سه برابر قد آلبوس را داشت و ریش هایش سینه اش را می پوشاند، با فانوس کنار سکو ایستاده بود. آلبوس با این که هرگز او ار ندیده بود مطمءن بود او هاگرید است.
- همه ی سال اولی ها از این طرف. شانس آوردین آب آرومه وگرنه مجبور می شدید با لباس های خیس توی جشن شرکت کنین.
آلبوس و رز به او خیره شده بودند که نگاه هاگرید به آن ها افتاد.
-آه آلبوس با این که تورو ندیدم مطمءن ام که تو آلبوسی. با اونچش هایی که داری دیگه معلومه.
هاگوارتز خیلی با شکوه بود. روشنایی زیادی داشت. هاگوارتز تغییرات زیادی کرده بود. پروفسور مک گونگال مدیر هاگوارتز شده بود و نویل لانگ باتم هم رییس گروه گریفندور که البته جوان ترین مدیر بود و خیلی مورد انتقاد قرار می گرفت. هاگرید دانش آموزان را به سالن بزرگی هدیت کرد و به نویل تحویل داد
- موفق باشی پروفسور جوان
-ممنون روبیوس ، امید وارم مثل سال قبل مجبور نشیم چند تا از بچه ها رو که به لندن بر می گردن رو خودمون بیاریم
هاگرید اخم هایش توی هم رفت
- شوخی بی مزه ای بود... اون یک اتفاق بود و.....
نویل با صدای بلندکه همه بتوانند بشنوند گفت
- خب، مثل هر سال باید گروه بندی بشین که مراسم مهمیه
نام داستان : آلبوس سورس پاتر و جهان های سیزده گانه
گرد آورنده : سپهر
وبلاگ : www.ss1013.blogfa.com
فصل 3
- بعد از اون هم در میهمانی آغاز سال تحصیلی شرکت می کنین.
سپس از زیر ردایش کاغذ پوستی طولانی ای را در آورد که اسم های زیادی رویش نوشته شده بود.
- اسم هرکسی رو که خوندم روی این چهارپایه می شینه و کلاه گروه بندی می گه که اون باید به چه گروهی بره.
- استیو گرین
- گریفیندور
-سام تامسون
- ریون کلا
- تام واتسون
- اسلیترین
- جین کلارک
- هافل پاف
- بیل استون
- اسلیترین
..................
هر لحظه تعداد افرادی که گروه بندی نشده بودند، کم تر می شد و اضطراب بیش تری آلبوس را فرا می گرفت.رز لب هایش را گاز می گرفت و جان پاهایش را به زمین می کوبید.
- رز ویزلی
- درست می شنوم؟! یه ویزلی دیگه! من دونم از دشت شما ها چی کار کنم؟؟؟ خب بگذریم گریفندور!!!
رز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.
نویل کلاه را برداشت. حالا فقط آلبوس و جان مانده بودند.
- آلبوس سوروس پاتر
جان به پشت آلبوس زد و گفت
- نگران نباش چه طور ممکنه تو توی اسلیترین بیفتی.
- ممنون
- خب پس تو پسر پاتری. هری پاتر خب به اونم گفتم اسلیترین برای تو هم خیلی عالیه...
- اسلیترین نه نه نه گریفندور خواهش می کنم!!!
آلبوس یاد حرف های پدرش افتاده بود.
- مطمءنی... خب معلومه گریفندور!!!!!!!!!!!!!!!!
آلبوس با خوشحالی به طرف میز گریفندور دوید.
- جان اسمیت بلک
خود نویل هم با شک و تردید این اسم را اعلام کرد و با خود گفت
- این همه بلک تو دنیا خب چه ربطی به سیریوس داره...
پروفسور مک گونگال با نگرانی بلند شد و داد زد
- بلک تو دنبال من بیا. امیدوارم این فقط یک شوخی باشه...
جان پس از پیاده روی در راهرو های هاگوارتز به مکانی رسید که حدس می زد دفتر مدیر باشد.
- اگه اشتباه نکنم سیریوس پسری نداشت...اصلا فرزندی نداشت. تو با اون...نسبتی...داری؟
- بله پروفسور اون پدرم بود
سپس کاغذ پوستی بلندی را از زیر ردایش بیرون آورد و گفت:
- فکر کنم این وصیت نامه همه چیز رو روشن کنه
منتظر فصل های بعدی باشید ... چون داستان خیلی جذاب تر و قشنگ تر میشه ......